تبلیغات


فیلم و سریال رایگان | LORDMilaD - رمان بشمار دردامو از میلاد بهادر
تاریخ : 15 خرداد 93
نویسنده : MilaD BahadoR
http://s5.picofile.com/file/8125584634/beshmar_dardamo_lordmilad_tk.jpg


فصل اول

هی،اولشو میخوام با یه گله شروع کنم،گله از خودم.

این من من واقعی نیست،من واقعیم یروزی سر از مهر بر نمیداشت...انقد درد نداشت که خودشو فراموش کنه

من واقعی کجایی؟خیلی وقته که گمت کردم،دنبال بهونه نباش،فقط بگو کجایی؟!ها؟!قهری با من؟!

باشه...باشه

روز اول مدرسه بود،سال 84 کلاس پنجم بودم،یروز که داشتم از مدرسه میومدم خونه دیدمش...بچه بودم اما عاشق شدم...اون موقع نه هوس حالیم بود نه عشق،اما عاشق شده بودم.

رمان بشمار دردامو از میلاد بهادر،رمان بشمار دردامو از میلاد بهادر،رمان بشمار دردامو از میلاد بهادر،میلاد بهادر،رمان بشمر دردامو،رمان عاشقانه،دانلود رمان جدید،دانلود رمان جدید و عاشقانه،دانلود رمان بشمار دردامو،دانلود رمان بشمر دردامو از میلاد بهادر،دانلود جدیدترین رمان میلاد بهادر،دانلود رمان رویا و میلاد،دانلود رمان قصه ی میلاد و رویا،دانلود رمان بشمار دردامو،بشمار دردامو،رمان بشمار دردامو

http://s3.picofile.com/file/7431190535/Edameye_MatLab.gif
عاشق کسی که فکر میکردم دوستم داره،اسمش رویا بود،بودن با اونم برام رویا بود،هر شب خوابشو میدیدم،با صدای اون از خواب پا میشدم،همسایمون بود...

فکر میکردم،هی فکر میکردم،اما منو چه به عشق و عاشقی،به هیچکس نگفتم،همه خودشون فهمیدن،هیچکس بهم نگفت دست بردار،روز به روز بیشتر عاشق شدم.

اونقدر عاشق شدم که خودمو گم کردم،من واقعا کی ام؟؟؟این سوالیه که از همون موقع از خودم میپرسم...

من،منی که تا به اون روز به صورت هیچ دختری نگاه نمیکردم،حالا عاشق شدم...

با یک نگاه شروع شد،سال بعد اولین بوسه از لبای عشقم،بوسه ها هر روز تکرار میشد،معتاد بوسیدن عشقم شدم،مست عشق ِ عشقم شدم

هی بس کن،تاکی میخوای ادامه بدی،این جمله روی من خیلی تأثیر گذاشت،انتظارشو نداشتم که این جمله رو از عشقم بشنوم

عشق یک طرفه بود،اما با دل و جون پذیرفتمش،فکرشو نمیکردم که یروزی به اینجا بکشه،اما کشید،درد تمام زندگیمو گرفت

اون دختر تو ذهنم مال من بود،اما تو واقعیت مال یکی دیگه،من 13 سالم بود رفتم مسافرت زمانیکه برگشتم عشقم از اونجا رفته بود

تک تک آجرای این خونه واسه من خاطره از اونه،من به اجبار باید این عشقو میبوسیدمو میزاشتم کنار

عشق رو بوسیدم اما کنار نذاشتم،6 سال گذشت،بهم خبر دادن که پدر و مادر رویا از هم جدا شدن،اولش خیلی ناراحت شدم،ولی بعداز اینکه فهمیدم پدرش به این دلیل که مادرش مشکل اخلاقی داشته طلاقش داده دلم برای پدرش سوخت،گریه کردم به حال خودشو پدرش،فکر میکردم لونم ناراحته و گریه میکنه،به یاد گریه هاش نشستم براش گریه کردم،اما اون زیادم ناراحت نبود،با هزارتا بدبحتی شمارشو پیدا کردم،فهمیدم که رفته مشهد،من کرج اون مشهد،راه طولانی ای بود ولی سوگند میخورم که اگر ازم میخواست با دل و جون به سمتش میرفتم..

23 اسفند 1389 بود،بهش زنگ زدم،گفتم سلام منم میلاد،گفت میلاد؟؟!!!!کدوم میلاد؟؟؟!!!!

من نا امید شدم،پیش خودم گفتم تاحالا دست چنتا میلادو گرفتی؟!تاحالا چنتا میلادو عاشق خودت کردی؟!!تاحالا چنتا میلادو مثل من از خود بی خود کردی؟!

بهش گفتم منم میلاد بهادر،گفت میلاد بهادر؟!آها میلاد بهادر،خوبی؟!چه خبر؟شمارمو کی بهت داده؟!

شمارتو با کلی کلک از بابات گرفتم،از بابام؟آره بابات...

قطع کرد..... چند دقیقه بعد باباش بهم زنگ زد،دسپاچه شده بود،چی بگم بهش؟؟؟؟؟!!!جواب دادم،الو!!! الو !! خدایا شکرت جواب نداد

گوشیمو خاموش کردم،فردای اون روز از صبح شروع کردم به زنگ زدن،اما مثل اینکه دوس نداشت جوابمو بده...

ساعت 2 بعدازظهر بود که میس انداخت،بهش زنگ زدم با کلی خوشحالی،الو سلام رویا،آقای محترم دیگه به من زنگ نزنید لطفا

رویا منم میلاد،همونی که عاشق خودت کردیشو بعد تنهاش گذاشتی،باشه خانوم عیب نداره الآن حوصلمو نداری بعدا بهت زنگ میزنم،ببخشید که مزاحمت شدم،خدا نگهدار

تلفن قطع کردم،تمام دلخوشیم این بود که شاید بعدا جوابمو بده...

سال 90 من سوم برق بودم،موقع امتحانای خرداد بود که بهش زنگ زدم،فردای اونروز امتحان مدارالکتریکی داشتم(اونایی که رشتشون برقِ میدونن که مدار چه سرطانیه)اون اولش جوابمو نداد،کاش تا آخرش جوابمو نمیداد...

جواب داد،الو...، اقای محترم مگه بهتون نگفتم دیگه مزاحم من نشید؟!

باشه خانوم مزاحمتون نمیشم،ولی میشه قبلش یه سوال بپرسم؟!

بله بپرسید...

شما چه شکلی انقد بد شدید؟چه شکلی انقد عوض شدید؟برای چی بهم امید دادیو یهو ناامیدم کردی؟!

جواب داد،میلاد من یروزی انقد دوست داشتم که حاضر بودم جونمو برات بدم،اما بزرگتر که شدم درست که به اطرافم نگاه کردم فهمیدم که از تو بهتر هم هست..

واقعا جواب دندان شکنی بود...دندونم بدجوری شکست :-)

باشه خانوم مارپل میتونید گوشی رو قطع کنید...

ادامه ی داستان رو هر موقع که وقت بشه مینویسم...

این داستان بر اساس واقعیته

نویسنده:  میلاد بهادر

رمان بشمار دردامو از میلاد بهادر،رمان بشمار دردامو از میلاد بهادر،رمان بشمار دردامو از میلاد بهادر،میلاد بهادر،رمان بشمر دردامو،رمان عاشقانه،دانلود رمان جدید،دانلود رمان جدید و عاشقانه،دانلود رمان بشمار دردامو،دانلود رمان بشمر دردامو از میلاد بهادر،دانلود جدیدترین رمان میلاد بهادر،دانلود رمان رویا و میلاد،دانلود رمان قصه ی میلاد و رویا،دانلود رمان بشمار دردامو،بشمار دردامو،رمان بشمار دردامو



موضوعات مرتبط: داستانک , متفرقه ,
برچسب‌ها: رمان بشمار دردامو از میلاد بهادر , میلاد بهادر , رمان بشمر دردامو , رمان عاشقانه , دانلود رمان جدید , دانلود رمان جدید و عاشقانه , دانلود رمان بشمار دردامو ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
آخرین مطالب